اساتید، روانکاوان و درمانگرانِ بلاگفا لطفاً نظرات، ایده ها و قضاوت های و ایده های مسخره تون رو برای من ننویسید .... ولی اگر در قالب طنز و تجربه مشترک کامنتی هست ،من خوشحال میشم

جلساتم با فومن ، به اتمام رسید....

یه حس رهایی با چاشنی دلتنگی و تردید دارم.... ولی بنظرم مهم نیست

خداحافظی بسیار طولانی ای بود و برام سخت بود اما بالاخره شد بدون جنگ و خشونت .....🫠🙃🙋🏻‍♀️

بوی گند چسب اکواریوم یا ماست موسیر میاد و مغزم داره میسوزه! امروز چندتا تجربه داشتم..... خیلی خسته شدم و وقتی خستم خیلی میخورم.... و فقط ورزش هست که تنطیمم می‌کنه اما نه این جلساتی که در حد حرکات اصلاحیه.... اصلا هیجان نداره ،دلم میخواست با دیزنی شروع میکردم اما به خاطر یکسری پروبازی هاش واقعا نمیتونم ارتباط بگیرم باهاش...

بو کم بود، یه بیشعوری هم تو کوچه دستش رو گذاشته رو بوق!

امروز صبح کمافی السابق ، او(باید یه اسم مستعار بسازم براش) زیرآب همکارش رو جلوی من و یک نفر دیگه و از همه مهم تر رییس مجموعه،زد! کاری که همیشه می‌کنه.... از عالم و آدم و صمیمی ترین فرد زندگیش و دورترین همیشه عیب جویی و زیرآب زنی می‌کنه!

یه آدم وسواسی هم، علائمش عود کرده بود و دست گذاشته بود روی بی قانونی همه جای دنیا و کشور و ....و انقدرررر غر زد که دلم میخواست بندازمش تو اتاق در رو روش قفل کنم...

و بدترینش یکی دیگه از همکارا بود .... اصلا میبینمش اولین چیزی که به ذهنم میاد واقعا کلمه سکس هست و شعله آتیش .... و قسمت چندش ماجرا اینه که تا بهم دست میزنه حس میکنم همون شعله رو در من روشن می‌کنه ،دست زدنش هم یک مدل عادی نیست واقعا جوری هست که شاید نقاط حساس یک زن در رابطه عاطفی باشه و یا شروع کننده چنین فضایی☹️☹️و من واقعا بلد نیستم بهش بفهمونم بهم دست نزنه😭 دوتا نقطه ای که شاید برای من این معنا رو داره. کناره های کمرم که واقعا هم جذاب ترین نقطه بدنم هست و اصلا دلم نمی‌خواد کسی دست بزنه چون قلقلکم میشه وچیزی شبیه این ، دومی شونه هامه که طوری فشار میده واقعا دلم میخواد جرش بدم😭

چه معنی داره تو دوستت رو ببینی و یهو شونه هاشو رو شروع کنی اونجوری دست زدن و ماساژ دادن و یا یهویی دست بزنی به کمر طرف ...... الاغ بدون مرز

وقتی این حرکت رو می‌کنه اضطراب ، اشک، خشم در درونم می‌چرخه و نمی‌دونم چه غلطی کنم ....

ما فقط مرد هیز و دست هرز نداریم بلکه زن هایی هم هستند برای این لاشی بازی ها....

آنقدر مهربونی هام رو و بالا هست، دسترسی به خشم و جرات ندارم....و گند میزنم به مراقبت از خودم

و نمی‌دونم چرا گاهی فکر میکنم اگر ازدواج کرده بودم این مصائب رو نداشتم.... نمی‌دونم چرا حس میکنم ازدواج بهم جرات و مرزبندی رو یاد میده! ترسم از یه ازدواج خراب و ناکارآمد خیلی زیاده و الان برخلاف قبل این ترس داره زیاد تر میشه با دیدن تلخی ها و زندگی های گنده دیگران و خیانت ها ....

ازدواج.... یه فرایند بسیار سخت و تلخ شده برام که دلم نمیاد پرونده اش رو ببندم! ولی مثل قبل شوقی ندارم آنقدر که تو ذوقم خورده ....

گاهی فکر میکنم اون بشقاب رنگی رنگی ها با قاشق های قشنگی که خریدن برام، چه وقتی استفاده میشن؟ آیا من میتونم یه عکسی استوری کنم بزنم اولین شام من با تو در خونه خودمون ، تا چش اونایی که یه زمانی با متن و عکس های عاشقانه شون دل من رو آب کردند، قلبی شه از اون همه ذوق من برای داشتن تو؟ تنها چیزی که از جهاز دارم همینه🙃

حس مادر شدن ..... حسی که دوسال پیش دوستم رو کند تا اواسط پارسال ساکت شد رفت یه گوشه....حتی نمی‌خوام یادآوری اش کنم و بهت بگم چقدر مردم تاحالا که ناظر مادر شدن بقیه دخترا بودم....

پس تو کجایی عزیزِمن

---------------

چندتا تجربه دیگه هم بود که حال ندارم فکر کنم بهشون.....

یکمی وسوسه شدم برم پیش روانپزشک و نجاتم بده از این افت خلق ولی حس میکنم با مکمل ها کارم راه بیفته!

الان دلم میخواد گریه کنم ولی دلیل ندارم براش جز اینکه احتمالا تغییرات هورمونی اینو میخواد....